تصاویری زیبا از  روستای میدجان

 

برای دیدن تصاویر بیشتر روی ادامه مطلب کلیک کنید .

ادامه نوشته

امیدوارم مثل رودخانه همیشه جاری باشید

 

 

آدمها را چگونه می بینید

   آدمها را چگونه می بینید !!!!
1-آنهايي كه وقتي هستند، هستندوقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده
آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم
مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

2-آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند.مردگاني متحرك
در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني وا گذاشته‌اند.
بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي
است.

3-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند.آدم‌هاي معتبر وباشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خودرا مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و
برايشان ارزش قائليم.
 

4-آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه  نیستند؛هستند .شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند وباشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روندنرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمانمي‌زنند.
اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم ودرست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم ونگفتيم.
شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

استان فارس در یک نگاه

 FARS1.jpg

واژه لر

واژه لر براي نخستين بار در متون تاريخي و جغرافيايي قرن چهارم به صورت هاي ( اللريه ، لاريه ، بلاد اللور  و لوريه آمده است . مورخان در سده های بعد نظرات مختلفی در باره وجه تسمیه لرها بیان نموده اند . ( مستوفی - ۵۳۵- ۵۳۷ ) . برخی به ایرانی بودن این واژه اشاره و لر را ماخوذ از لهراسب می دانند . مورخانی مانند مستوفی می گوید : صحرای لور در شمال دزفول که در گذشته شهر باستانی اللور در آن قرار داشته خاستگاه لرها و نامشان را نیز ماخوذ از این شهر می داند . بیشتر مورخان سرزمین های ایلام . خوزستان . لرستان .اصفهان . چهارمحال بختیاری . کهگیلویه و بویر احمد. فارس وهمدان را مسکن اولیه لرها می دانند .

ادامه نوشته

و چه زیباست ...

سورنا سردار بزرگ ایرانی

ا

سورنا

امروزه سورنا به نام مکانی اطلاق می شود که در نزدیکی روستای کوپن از توابع شهرستان رستم ممسنی قرار دارد.اما در یک اقدام جالب توجه و همزمان با تقسیمات جدید شهرستان رستم  بخش جدیدی بانام بخش سورنا  به مرکزیت کوپن نام گذاری شده است که مارا برآن داشت تا در مورد علت این نامگذاری اطلاعاتی را در اختیار خواننگان عزیر قرار دهیم . 
ادامه نوشته

و اینك بهــار با همه قشنگی .......

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاك
شاخه های شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
نرم نرمك می رسد اینك بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخك كه می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به كام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می كه می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
گر نكوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ


::: زنده یاد فریدون مشیری :::

پادشاهی شیر

پادشاهی شیر

جانواران جنگل دور هم جمع شدند و شیر را پادشاه خود کردند. به راستی هم پادشاهی شایسته شیر بود. چرا که شیر ویژگی های خوبی داشت و همواره طرفدار حق و عدالت و درستی بود. وقتی که شیر به پادشاهی رسید همه جانوران را به منطقه ای در جنگل فراخواند و گفت : از این پس ما شاهد برابری در جنگل خواهیم بود . از همین حالا بایدهرگونه دشمنی و کدورت از میان همه ی ما رخت بربندد. بنابر این همه با هم آشتی می کنیم و همدیگر را در آغوش می گیریم.

شیر ، گرگ را با گوسفند ، سگ را با خرگوش ، گربه را با موش و پلنگ را با آهو آشتی داد و از آنها خواست همیشه با هم دوست باشند  و به هیچ وجه در صدد ترساندن و ترسیدن از همدیگر نباشند و با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کنند.

خرگوش ترسو وقتی حرف های شیر را شنید ، نتوانست جلوی اشک های بی امانش را بگیرد و در حالی که هق هق می کرد ، گفت : ای روزگار بی مروت ! من در حسرت دیدن چنین روزی بودم و چه قدر خوش وقتم که قسمتم شد این روز را ببینم. فکر می کنم با چنین قاعده و قوانینی ، بالاخره جانوران ضعیفی مثل ما هم ، مزه ی زندگی راحت را خواهند چشید.

منبع : رشد آموزش ابتدائی - دکتر مرتضی مجد فر

سیب

سیب

گرفتم سیبی از مادر

که شکل قلب آدم بود

ولی خیلی بزرگ و چاق

تمام آن زیادم بود

 به او گفتم که سیبم را

بیا نصفش بکن لطفا

به یاد دوستم هستم

که بازی می کند با من

 دلم می خواهد از سیبم

برای او نگه دارم

به من لبخند زد مادر

خوشش آمد از این کارم

 بله آن روز سیب من

دو قسمت شد ولی با پوست

چه زیبا بود در  دستم

کنار هم دو قلب دوست

حرف دل

کاش این مردم. دانه های دلشان پیدا بود!

هيچ وقت فاصله ها حريف خاطره ها نمي شوند

 

نوروز88

عید باستانی نوروز بر تمام ایرانیان مبارک باد


هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

ای قوم به حج رفته، كجایید كجایید؟

ای قوم به حج رفته، كجایید كجایید؟

معشوق همین جاست، بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یك بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید
از خواجه‌ی آن خانه نشانی بنمایید
یك دسته‌ی گل كو، اگر آن باغ بدیدیت؟
یك گوهر جان كو اگر از بحر خدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شمایید


مولوی

یاد او روزل خوبو

یاد او روزل خوبو و خیر

یاد او موردل خش بو و خیر

یاد او رویل پر او و خیر

یاد او برمل غورو  و خیر

یاد او مردل سختو و خیر

یاد او زنل شیرو  و خیر

یاد او کوهیل بر افتو و خیر

یاد او ورزایل کارو و خیر

یاد او نوبندل نبارو  و خیر

یاد او چلتیکل انبر بو  و خیر

یاد او نارل کرو  و خیر

یاد او سگل هارو و خیر

یاد او کرتیل گردو و خیر

یاد او روزل  خوبو وخیر

 

زارع

موج

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آرامش ما چون عدم ماست .

 

علامه اقبال لاهوری

ذهن ما باغچه است

ذهن ما باغچه است گل در او باید کاشت

 (سهراب سپهری )

گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو

 

 گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو          ور نشــــانی مختصـــر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست         راه اگـــــر نزدیکـــــــــتر داری بگو 

 

 مولانا

برای مادرم

 
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت

شب ها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
 
ایرج میرزا

زین همرهان سُست عناصر دلـــم گرفــت

 
بنمــای رخ که باغ و گلســـتانم آرزوســــت       بگشای لَب که قَند فراوانم آرزوســت

ای آفتــــاب حُســن، برون آ دمــی زِ ابـــر        کان چهره ی مُشَعشَعِ تابانم آرزوست

بشنیــــدم از هـــوای تـــو آواز طبـل، بــاز         باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوســت

گفتــی زِ نـــاز: بیش مـــرنجان مـــرا، بــرو        آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیســــت        وان ناز و باز تندی دربانم آرزوســـت

در دست هر که هست ز خوبی قراضه هاست       آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چــو سیلیســت بــی وفا       من ماهیم، نهـــنگم، عمّــانم آرزوست

یعقــوب وار « وا اَسَفـــا ها » هَمــــی زَنـــم           دیدار خوب یوسفِ کنعانم آرزوســت

ولله که شهـــــر بی تو مرا حبــس می شـود          آوارگـــی و کـــوه و بیابانم آرزوسـت

زین همرهان سُست عناصر دلـــم گرفــت           شیـــر خـدا و رستم دستانم آرزوست

جانـم ملــول گشت زِ فرعــون و ظلــــم او               آن نور روی موسیِ عَمرانم آرزوسـت

زین خَلقِ پُرشکایتِ گریــان، شدم مَلــــول          آن های هوی و نعره ی مستانم آرزوست

گــویاتَر ام زِ بلبــل، امّــا زِ رَشـــکِ عــــام              مُهــــر است بر دهانم و اَفغانم آرزوست

دی شیــخ با چراغ هَمــی گشت گرد شهـر          کز دیــو و دَد ملــولم و انسـانم آرزوست

گفتنـــد یافـت مــی نشود، جسـته ایم مـــا       گفت آن که یافت می نشود، آنم آرزوست

هر چند مُفلســـم، نپذیرم عقیـــــقِ خُــرد               کانِ عقیــقِ نـــادرِ ارزانـــــم آرزوســـت

پنــهان زِ دیده ها و همــه دیده ها زِ اوست                آن آشــکار صنعت پنهـــانم آرزوســـت

خـــود، کار من گذشـــت زِ هر آرزو و آز                     از کان و از مکان پـــــیِ ارکانم آرزوست

گوشم شنیـــد قصه ی ایمـــان و مسـت شد         کو قسـم چشــم صورتِ ایمــانم آرزوست

یک دســت جام باده و یک دســت جَعدِ یار            رقصــی چنین میانه ی میــدانم آرزوســت

مـی گویــد آن رُباب که مُـــردم ز انتــــظار              دست و کنـــار و زخمه ی عُثمانم آرزوست

من هم رُبــاب عشقــم و عشقــم رُبابی ست       وان لطف های زخمه ی رحمــانم آرزوست
 
مولوی

به کجا چنین شتابان

به کجا چنین شتابان

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دلِ من گرفته زینجا، هوسِ سفر نداری؟
زغبار این بیابان
همه آرزویم اما… چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام مارا

شفیعی کدکنی-

عکسهایی زیبا از ساختمان مدرسه روستای میدجان

 

این هم چند تصویر از دبستان روستا که همانند یک دانشگاه بزرگ  در تاریخ روستا می درخشد.

عکسی از ساختمان قدیمی مدرسه

midjan004.jpg

midjan.jpg

http://www.imagecave.com/members/files.aspx?path=\midjan

 

میدجان من به روایت نقشه

 

Large range map of Midjan

 

سایت تصاویر ماهواره ای روستای میدجان

 

عکسهای ماهواره ای از روستا

 

 

زادگاه من

midjan001.jpg

زادگاه من

تاریخی دارد کهن

نهر هایی روان

کوه هایی سترگ

قله هایی  استوار

خانه هایی کاه گلی

امام زاده ای غریب

مردمانی نجیب

 و خاطراتی ماندگار

midjan002.jpg                midjan003.jpg       

زادگاه من ............میدجان ، میدجان ، میدجان

 

آمدایم تا بمانیم

آمده ایم تا بمانیم و بگوییم که ............

هر کجا هستم باشم  آسمان مال من است .

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است .