گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو ور نشــــانی مختصـــر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگـــــر نزدیکـــــــــتر داری بگو
مولانا
4-آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نیستند؛هستند .شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند وباشكوهند كه ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما ميروندنرمنرم و آهسته آهسته درك ميكنيم . باز ميشناسيم، ميفهميم كه آنان چه بودند. چه ميگفتند و چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم، گويي قفل بر زبانمانميزنند.
اختيار از ما سلب ميشود. سكوت ميكنيم و غرق در حضور آنان مست ميشويم ودرست در زماني كه ميروند يادمان ميآيد كه چه حرفها داشتيم ونگفتيم.
شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
واژه لر براي نخستين بار در متون تاريخي و جغرافيايي قرن چهارم به صورت هاي ( اللريه ، لاريه ، بلاد اللور و لوريه آمده است . مورخان در سده های بعد نظرات مختلفی در باره وجه تسمیه لرها بیان نموده اند . ( مستوفی - ۵۳۵- ۵۳۷ ) . برخی به ایرانی بودن این واژه اشاره و لر را ماخوذ از لهراسب می دانند . مورخانی مانند مستوفی می گوید : صحرای لور در شمال دزفول که در گذشته شهر باستانی اللور در آن قرار داشته خاستگاه لرها و نامشان را نیز ماخوذ از این شهر می داند . بیشتر مورخان سرزمین های ایلام . خوزستان . لرستان .اصفهان . چهارمحال بختیاری . کهگیلویه و بویر احمد. فارس وهمدان را مسکن اولیه لرها می دانند .

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاك
شاخه های شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
نرم نرمك می رسد اینك بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخك كه می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به كام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می كه می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
گر نكوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
::: زنده یاد فریدون مشیری :::
پادشاهی شیر
جانواران جنگل دور هم جمع شدند و شیر را پادشاه خود کردند. به راستی هم پادشاهی شایسته شیر بود. چرا که شیر ویژگی های خوبی داشت و همواره طرفدار حق و عدالت و درستی بود. وقتی که شیر به پادشاهی رسید همه جانوران را به منطقه ای در جنگل فراخواند و گفت : از این پس ما شاهد برابری در جنگل خواهیم بود . از همین حالا بایدهرگونه دشمنی و کدورت از میان همه ی ما رخت بربندد. بنابر این همه با هم آشتی می کنیم و همدیگر را در آغوش می گیریم.
شیر ، گرگ را با گوسفند ، سگ را با خرگوش ، گربه را با موش و پلنگ را با آهو آشتی داد و از آنها خواست همیشه با هم دوست باشند و به هیچ وجه در صدد ترساندن و ترسیدن از همدیگر نباشند و با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کنند.
خرگوش ترسو وقتی حرف های شیر را شنید ، نتوانست جلوی اشک های بی امانش را بگیرد و در حالی که هق هق می کرد ، گفت : ای روزگار بی مروت ! من در حسرت دیدن چنین روزی بودم و چه قدر خوش وقتم که قسمتم شد این روز را ببینم. فکر می کنم با چنین قاعده و قوانینی ، بالاخره جانوران ضعیفی مثل ما هم ، مزه ی زندگی راحت را خواهند چشید.
منبع : رشد آموزش ابتدائی - دکتر مرتضی مجد فر
سیب
گرفتم سیبی از مادر
که شکل قلب آدم بود
ولی خیلی بزرگ و چاق
تمام آن زیادم بود
به او گفتم که سیبم را
بیا نصفش بکن لطفا
به یاد دوستم هستم
که بازی می کند با من
دلم می خواهد از سیبم
برای او نگه دارم
به من لبخند زد مادر
خوشش آمد از این کارم
بله آن روز سیب من
دو قسمت شد ولی با پوست
چه زیبا بود در دستم
کنار هم دو قلب دوست
کاش این مردم. دانه های دلشان پیدا بود!
هيچ وقت فاصله ها حريف خاطره ها نمي شوند
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز

ای قوم به حج رفته، كجایید كجایید؟
معشوق همین جاست، بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یك بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید
از خواجهی آن خانه نشانی بنمایید
یك دستهی گل كو، اگر آن باغ بدیدیت؟
یك گوهر جان كو اگر از بحر خدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شمایید
مولوی
یاد او روزل خوبو و خیر
یاد او موردل خش بو و خیر
یاد او رویل پر او و خیر
یاد او برمل غورو و خیر
یاد او مردل سختو و خیر
یاد او زنل شیرو و خیر
یاد او کوهیل بر افتو و خیر
یاد او ورزایل کارو و خیر
یاد او نوبندل نبارو و خیر
یاد او چلتیکل انبر بو و خیر
یاد او نارل کرو و خیر
یاد او سگل هارو و خیر
یاد او کرتیل گردو و خیر
یاد او روزل خوبو وخیر
زارع
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آرامش ما چون عدم ماست .
علامه اقبال لاهوری
ذهن ما باغچه است گل در او باید کاشت
(سهراب سپهری )
گــر ز حال دل خبـــــــر داری بگو ور نشــــانی مختصـــر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگـــــر نزدیکـــــــــتر داری بگو
مولانا
به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دلِ من گرفته زینجا، هوسِ سفر نداری؟
زغبار این بیابان
همه آرزویم اما… چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام مارا
شفیعی کدکنی-
این هم چند تصویر از دبستان روستا که همانند یک دانشگاه بزرگ در تاریخ روستا می درخشد.


عکسی از ساختمان قدیمی مدرسه
http://www.imagecave.com/members/files.aspx?path=\midjan
آسمان مال من است .